مینیمال های مهدی کریمی

واپسین

گفتاورد

ماموریت ابدی

سکوت اینجا را دوست دارم. با اینحال هنوز به رنگ صورتی آسمان و سرخ کوهستان هایش عادت نکرده ام، البته این به معنای غیر قابل تحمل بودن محیط اینجا نیست، کمی غریب است اما به خوبی تخیلم را ارضاء می کند. آپارتمانم در زمین، در تهران در یکی از آن برج های اطراف میدان صنعت ِ سعادت آباد بود. از پنجره که بیرون را نگاه می کردم رنگ غالب، آبی بود و سفید و خاکستری، به عبارتی آسمان و ابر و کوهستان پوشیده از برف. اینجا اما همه چیز فرق دارد و از برف و باران و سنگفرشهای خیس خورده پیاده روهای خیابان ولیعصر در روزهای بارانی خبری نیست.
الان که می نویسم روی یکی از ماهورهای سرخ ِ دره زانته ترا، کمی دورتر از ایستگاه تحقیقاتی UFS-45 و پشت به آن نشسته ام و به غروب مارس نگاه می کنم. طبق برنامه قرار است در یک پروژه عظیم طی یک پروسه صد ساله با پرورش انبوه گیاهان و نباتات به مرور اکسیژن را در جو مارس تولید کنند. اینگونه رنگ جو مارس را هم مثل زمین خودمان آبی می بینیم. البته این پروسه زمان زیادی طول می کشد و اگر به دوران سالخوردگی من قد دهد قطعا آن روز که گاوها بر روی مراتع و چمنزارهای آلبالویی رنگ مارس در حال چرا هستند را نخواهم دید. ما اینجا برای همیشه استخدام شده ایم. به عبارتی هرگز به زمین بازنخواهیم گشت چرا که هزینه انتقال میان زمین و مارس بسیار بالاست. این یک ماموریت ابدی ست.20091104_xanthe_terra_wallp_by_karezoid
دلم برای مامان بزرگ با آن روسری گلدار که روی موهای یکدست سفیدش را می پوشاند و سالها بود با من زندگی می کرد تنگ شده. یادم می آید وقتی برای ماموریت در مارس پذیرفته شدم و با خوشحالی این خبر را به او دادم اولین چیزی که گفت، یا بهتر بگویم تقاضا کرد این بود:
«خدا رو شکر ننه که قبول شدی. فقط قربونت برم این ویزای شنگن منو که قرار بود برام بگیری زودتر بگیرش که بتونم هم به تو سر بزنم هم گاهی یه آب و هوایی عوض کنم. میدونی که خیلی نمی تونم دوریت رو تحمل کنم ننه.»
این را که گفت خیلی تلاش کردم تا موفق شدم جلوی سرازیر شدن اشکهایم را بگیرم. بیچاره ذهنش حداکثر می توانست فاصله میان تهران تا لندن را تصور کند. مارس را هم جایی مثل لندن یا پاریس می دانست. این ماموریت برایم خیلی اهمیت داشت. حاضر بودم هر چیزی را به جز چشم انداز آپارتمان و مامان بزرگ بدهم و به مارس بیایم. از خیر اولی هر جور بود گذشتم با این امید که اینجا هم بتوانم افقی برای درمان بیماری تخیلم پیدا کنم تا به آن خیره شوم و آرام بگیرم. دومی اما سخت بود. مامان بزرگ در دنیا فقط مرا داشت. اما به هر نحوی بود توانستم خودم را راضی کنم که او را به یک اتاق کوچک اما زیبا در یک خانه سالمندان درجه یک با چشم انداز جنگل انبوه و وسائلی شامل یک مبل راحتی بزرگ سفید رنگ، یک تلویزیون، یک رایانه متصل به اینترنت برای تبادل ایمیل و عکس و گلدانهای شمعدانی قرمزش که به جانش بسته بود بفرستم تا زندگی را آنجا ادامه دهد.
تا همین هفته پیش هنوز در ایمیل هایش از ویزای شنگنش خبر می گرفت و من هر بار یک دروغ جدید به هم می بافتم. خیلی اظهار دلتنگی می کند، دل من هم خیلی برایش تنگ شده، حداقل هشت ماه است ندیدمش.
چند بار می خواستم عکس هایی از خودم در حالیکه پشت به دره زانته ترا ایستاده ام برایش بگیرم و بفرستم، اما هر بار پشیمان میشدم. می دانستم که با دیدن من در لباس بی قواره فضایی ام شوکه می شود، وانگهی او انتظار دارد نوه اش را با یک پیراهن آستین کوتاه و یک شلوار جین در حالیکه پشت به مناظر کوهستانی آلپ با درختان کاج انبوه اش ایستاده و لبخند می زند ببیند. قطعا نمی توانستم به او بقبولانم که اینجا مثلا سوئیس است و به خاطر اینکه مردم از رنگ سبز و آبی و سفید و خاکستری خسته شده اند داده اند کوه ها را قرمز کنند.
باطری آی پادم در حال تمام شدن است. تایپ را متوقف می کنم. سری به میل باکسم می زنم تا شاید عکس یا نامه جدیدی از مامان بزرگ برایم رسیده باشد. صفحه اول صندوقم را باز می کنم. ایمیلی از طرف خانه سالمندان برایم آمده. بازش می کنم. کوتاه نوشته اند:
«با نهایت تاسف به اطلاع می رسانیم مادربزرگ شما روز گذشته فوت کردند. امروز طی مراسمی ایشان را دفن خواهیم کرد. ایشان وصیت کرده اند که شمعدانی هایشان را برای شما بفرستیم تا از آنها نگهداری کنید.
ارادتمند شما
مدیریت خانه سالمندان.»
پیش از آنکه فرصت کنم دوباره نامه را بخوانم و به تجزیه و تحلیل جملاتش در ذهنم بپردازم باطری آی پاد تمام و دستگاه با بوق کوتاهی خاموش می شود. سرم را که بالا می آورم تا چهره مامان بزرگ را به خاطر بیاورم خورشید را می بینم که در افق، جایی میان رنگ صورتی آسمان و سرخ تپه ماهورهای مارس در حال غروب است.

==========================================================================================

پی نوشت: این پست را پیش از این در یکی دیگر از وبلاگ هایم منتشر کرده بودم که به اینجا منتقل شد. از این به بعد همینجا می نویسم.

پی نوشت : زانته ترا نام دره ای است در مارس که دانشمندان گمان بارندگی در آن در سالهای دور را دارند.

Advertisements

آفرینش…

چند روزی ست که ساعت هایم را با باخ می گذرانم. بزرگان کلاسیک همه مرا مسخ می کنند و گاهی، مدت زمانی نا مشخص، شاید چند روز یا چند هفته، خود را ناخواسته در چنگال یکی شان میابم و وقتی چشم باز می کنم می بینم چند روزی در دنیای یکی از آن پادشاهان اسیر بوده ام.
دوست داشتم در این پست صرفا از باخ بنویسم، اما تصمیم گرفتم که با مقدمه کوتاهی درباره او درد دلی از فضای موسیقی امروزمان داشته باشم، مگر نه اینکه وبلاگ جایی ست که گاهی با نوشتن، در آن آرام می شویم و در عین حال جایی ست برای آگاه سازی در حد توان؟
حال که تصمیم گرفتم با باخ شروع کنم جملات و کلمات را نه بر روی صفحه رایانه و با حروف صفحه کلید بلکه ترجیحا با قلم و کاغذ می نویسم و بعد آنها را تایپ می کنم، چراکه اینگونه حس نزدیک تری با تصاویر دست نوشته های باخ مربوط به صدها سال قبل و فضای بی نظیر موسیقی اش پیدا می کنم.
باخ را تا آن زمان که شروع به نواختن فوگ هایش نکرده بودم به عنوان یک موزیسین به شدت درچارچوب و خشک تصور می کردم و همه لذتم از گوش سپردن به آثارش صرفا ناشی از ظرافت ها و تکنیک های نابش بود. به عبارتی لذتی صرفا تکنیکی و نه دراماتیک. اما هنگامیکه استادم مشق هایی از فوگ های باخ را برایم تجویز کرد پی به عظمت حقیقی اش بردم و برای اولین بار در کنار همه عناصر موسیقی، از نوع حرکت انگشتان بر روی کلاویه ها به اوج لذت رسیدم. شاید این اولین بار بود که لذت بخش ترین لحظات را صرفا به خاطر تماشای حرکت انگشتان بر روی کلاویه ها تجربه می کردم و این دلیلی جز عظمت روح و اندیشه باخ نداشت. حال هنگامیکه پیانو کنسرتوها، انوانسیون ها ( این شاهکارهای بی بدیل موسیقی)، فوگ ها و پارتیتاهای باخ را گوش می دهم ناخواسته همه آن چارچوب های خشک را فراموش می کنم و خود را غرق در لذت ناشی از تماشای انگشتان بزرگ پیانیستی چون Glenn Gould، این نوازنده اسطوره ای میابم. باخ … باخ … باخ …باخ … تکرار کنید، این واژه ای مقدس است.
این مقدمه بهانه ای ست تا از فضای رخوت زده و بیمار موسیقی کشور درد دل کنم و به جای اختصاص دادن کامل این پست به زندگی باخ ( که قطعا در قالب ده ها پست هم نمی گنجد ) جزوه مختصر و در عین حال ارزشمندی را درباره زندگی و آثار باخ برای دانلود می گذارم.
همیشه به این موضوع معتقدم که در کنار درک عمیق هنر حقیقی باید بتوان از هنر عامیانه و سطحی نیز تا جایی که همه فکر و روح و اندیشه مان را در بر نگیرد لذت برد. هر چند بدون شک درک زیبایی ها و عمق یک اثر هنری ما را با گذر از فضای سحر انگیز تکنیکی آن اثر به لذتی دراماتیک نیز می رساند و شاید بتوان گفت که درک لذت دراماتیک از اثری که در دسته «هنر برای هنر» جای می گیرد آنگاه تا نهایتش حاصل می شود که شکوه تکنیک ها و دانش بکار رفته در اثر را درک کنیم. به یاد چایکوفسکی می افتم، هم او که با نهایت استادی ملودی جادویی سمفونی شماره پنج خود را در موومان های اثر به زیبایی هر چه تمام تر و با همبستگی منحصر به فرد گسترش می دهد و در نهایت در قالب این سمفونی با شکوه ترین داستان حماسی را روایت می کند: گذر از غم، مبارزه و در نهایت پیروزی. و یا بتهوون که حتی نام بردن از او تنم را می لرزاند و قطعا کسی چون رومن رولان باید باشد تا تنها برای تشریح سمفونی نهم او یک جلد کتاب را اختصاص دهد.
اما امروز فضای سلیقه ای موسیقی کشور فضایی بی مغز و بیمار است. قطعا سیاستهای نادرست دولت در سی سال اخیر و اعتقادات متحجرانه در خصوص آلات موسیقی، از عوامل مهم شکل گیری نسلی بی مغز و سطحی پسند از دیدگاه موسیقی ست به طوریکه همین سیاست ممنوعیت نمایش ساز در سیما باعث گشته مردم کشوری که دارای غنی ترین موسیقی جهان هستند با شنیدن یک قطعه ناب سنتی نتوانند سازهای به کار رفته در آن را تشخیص دهند. شرط می بندم برخی حتی فرق بین سه تار و سوتین را نمی دانند! با این حال همه تقصیر بر گردن حکومت نیست، خود ما هم مقصریم. در جامعه امروز ایران، حرکت پرشتاب نسل جدید به سوی موسیقی سطح پایین، بی مایه و بی مغز است به طوریکه کنش میان مردم و آهنگسازان در ایران حالتی وارونه به خود گرفته است و به جای آنکه موسیقی دان و آهنگساز سطح سلیقه موسیقایی مردم را به دنبال خود بکشد و آن را ارتقاء دهد، این آهنگسازان هستند که سوار بر موج عامه پسندی مردم هستند به طوریکه هر روز ده ها خواننده از گوشه و کنار کشور سر بر می آورند تا سهمی در این بین نصیب خود کنند. کمی که به اطراف خودمان نگاه کنیم با آمار وحشتناکی از افراد در همه سنین و جایگاه ها برخورد می کنیم که به دنبال موسیقی بی مغز و بی مایه هستند. مگر می شود روزی در تاکسی بنشینیم و خزعبلات ساسی مانکن و سیر بیشمار دی جی ها و ده ها خواننده زرد ( معادل روزنامه های زرد) دیگر را نشنویم. کاش کمی بیشتر از خودمان توقع داشتیم. کاش ذهن خود را بیش ازاین ارج می نهادیم، کاش کمتر به شعور موسیقایی خود توهین می کردیم.
کافی ست در همین تهران چند ساعتی در شهر حرکت کنیم. آنگاه با انبوه بنرهای تبلیغاتی مواجه می شویم که در آن بهترین سالن های موسیقی به خوانندگانی زرد اختصاص داده شده است، و البته این چیزی ست که صاحبان تالارها و سالن ها خوب فهمیده اند: مردم ما آشغال پسند اند، پس با ارائه زباله به آنها و پر کردن سالن ها می توان درآمد بالایی کسب کرد. این در حالی ست که  هنرمندانی چون شهرداد روحانی که چند سال یک بار در صدد اجرای ناب ترین آثار موسیقی جهان بر می آیند با انبوهی از مشکلات و موانع و با بسیاری محدودیت ها مواجه می شوند.
این خوب است که بلد باشیم گاهی از موسیقی ساده و عامیانه لذت ببریم، اما نقطه سقوط، آن جایی ست که معیار قضاوت و لذت حقیقی ما یکسره موسیقی عامیانه می شود.
داشتم از باخ می گفتم که سفره دلم باز شد. صحبت بیش از این در یک پست وبلاگ نمی گنجد. درد دل زیاد است. شاید در پست بعدی.

پی نوشت: فایل «اقیانوسی به نام باخ» را دانلود کنید و چند دقیقه به مطالعه آن بپردازید. ضرر نمی کنید.
بی ربط نوشت: آناتول فرانس می گوید: «كاملترين انقلاب ، انقلابى است كه در آن آخرين پادشاه با روده هاى آخرين كشيش به دار آویخته شود.»

سقوط یک هنرمند (2)

پیش نوشت: ابتدا داستان «سقوط یک هنرمند 1» را بخوانید.

پیش نوشت: هر دو نسخه «سقوط یک هنرمند» به عنوان داستانی مستقل محسوب می شوند.

صدای آژیر ماشین های پلیس را از دور می شنوم. کت و شلوار تیره با راه های ریزم را به تن کرده کراوات مشکی ام را بسته ام و در حالیکه از برق کفش هایم لذت می برم روی راحتی نشسته و مشغول دود کردن سیگارم هستم. احساس خوبی دارم. امروز بعد از یک سال و هفت ماه و سیزده روز کشتن زنان هرزه، اثری متفاوت خلق کرده ام. تا چند ساعت قبل می خواستم گوشی را بردارم و به پلیس تلفن کنم تا بیایند و مرا ببرند، اما چشم پوشی از عادت اگر نه سخت تر از گذشتن از عشق، قطعا ساده تراز آن نخواهد بود. من به جنایت عادت کرده ام، پس چگونه می توانم در فاصله کوتاه نوشیدن فنجانی قهوه، و با این دلیل که دیگر چهره قربانیانم را به خاطر نمی آورم، به این نتیجه قطعی برسم که دست از خلق آثارم، دست از عادت ِ کشتن بردارم. تلفن را که برداشتم تا با پلیس تماس بگیرم دچار ترس شدم. این نه هراسی از مجازات یا مرگ، بلکه وحشتی بود از ترک عادت. بنابراین پیش از پلیس، نخست شماره معشوقه ام را گرفتم. همان زن هرزه ای که چند ماه قبل به عنوان یکی از قربانیانم انتخاب کرده اما از کشتنش پشیمان شده بودم. چرایش را نمی دانم، اما نگاهش را دوست داشتم و ماه ها هر بار که به آپارتمانش می رفتم هنگامی که نگاهمان به یکدیگر گره می خورد قدرت کشتنش را از دست می دادم. نباید به خاطر این کار به من به عنوان یک قاتل زنجیره ای حرفه ای خرده گرفت، هیچ چیز در زندگی قابل پیش بینی نیست، پس بهتر است آنچنان خود را اسیر چارچوب ها نکنیم.
به جای پلیس به او تلفن زدم و دعوتش کردم که به آپارتمانم بیاید تا به کمک او آخرین اثر هنری ام را خلق کنم. وقتی وارد خانه ام شد، همان چشمان زیبای غمزده همیشگی را داشت، چشمانی که در تلاش برای جستجوی مرزهای ناپیدای پهنه زمانی ِ مقعری که سالیان دراز همه تن و روحش یکسره در آن گم گشته بود، گود افتاده اما هرگز از زیباییش کاسته نشده بود. بیشترین درک از زیبایی و هنر متعلق به قاتلین زنجیره ای است. من یک هنرمندم، پس زیبایی را دوست دارم، همانگونه که زیبایی را خلق می کنم. با این حال او برای من، منی که یک سال و هفت ماه و سیزده روز بود به کار کشتن زنان هرزه می پرداختم، چیزی جز یک قربانی پیش پا افتاده به حساب نمی آمد، با این تفاوت که این شانس را داشت که خالقش تصمیم گرفته بود او را در اثری متفاوت از همیشه بکار برد. ما هنرمندان آزادیم تا قهرمان رمان هایمان، ملودی کنسرتوهایمان، خطوط چهره آدمک نقاشی مان را آنگونه که دوست داریم خلق کنیم و به تصویر بکشیم.
پس از آنکه او را در حمام کشتم به پلیس زنگ زدم. اما نه برای تماشای زوال یک جنایتکار و نه برای اعلام سقوط یک هنرمند، که برای دیدن آخرین و متفاوت ترین اثر او.
صدای آژیر ماشین های پلیس را از دور می شنوم. چقدر سریع خودشان را رساندند. بازرس ویژه پرونده  ام را تصور می کنم که عصبی از جستجویی یک سال و هفت ماه و سیزده روزه، با هیجان و ناباوری تمام در حالیکه با آن سبیل جوگندمی آنکادر شده و بارانی رنگ و رو رفته قهوه ای رنگش بر صندلی جلوی شورلت ایمپالای 1972 خود نشسته و پیشاپیش لشگری از خودروهای آژیر کشان پلیس حرکت می کند، می اندیشد که تا دقایقی دیگر با چه صحنه ای روبرو خواهد شد. به داخل حمام می روم تا برای بار آخر نگاهی به واپسین اثرم بیندازم: یک تصویر دو نفره از زنی عریان با گردنی بریده و مردی با کت و شلوار تیره و راه های ریز، کراوات مشکی و کفش های برق انداخته و شقیقه ای سوراخ شده و یک مگنوم نقره ای 357 در دست. لبخند می زنم. از شر عادت همیشگی ام خلاصی یافته ام. من مرده ام.
صدای آژیر ماشین های پلیس هر لحظه نزدیک تر می شود.
فردا روزنامه ها تیتر خواهند زد: آخرین  اثر هنرمند بزرگ.

دانلود قطعه Monastery Of La Rabida ساخته ونجلیس، 1992

تنهايي مدرن . . .

پیش نوشت یک: ده روز پیش، بیستم اکتبر 1917 تولد ژان پیر ملویل، کارگردان موج نوی سینمای فرانسه بود. حتی اگر اسم او را نشنیده باشید بدون شک نام فیلمهای بزرگی را چون سامورایی، کلاه، پلیس، ارتش سایه ها، لئون مورن کشیش، دایره سرخ و نفس دوباره با بازیهای بی نظیر مردان بزرگ سینمای فرانسه همچون آلن دلون، ژان پل بلموندو و لينو وانتورا شنیده یا آنها را دیده اید.

پیش نوشت دو: ایزابل اُوبره، خواننده بزرگ و قدیمی فرانسوی که ترانه های او را بسیار دوست دارم در برخی از آثار ژان پیر ملویل به عنوان خواننده تیتراژ پایانی با او همکاری دارد. (شاید اگر بار دیگر آخرین صحنه فیلم پلیس ساخته ملویل را تماشا کنید صدای نابش را به خاطر بیاورید.) ترانه ای را که برای دانلود در پی نوشت گذاشته و ترجمه اش را در این پست قرار داده ام از ترانه های دهه هفتاد ایزابل اُوبره است.

پی نوشت سه: این پست را برای چند روز قبل به بهانه تولد ژان پیر ملویل در نظر گرفته بودم، اما چون نتوانستم ترجمه ترانه Ne Me Quitte Pas را تا آن زمان آماده کنم با چند روز تاخیر آن را در این پست قرار می دهم.
=============================

ترکم مکن
باید فراموش کرد

همه آنچه را که فراموش شدنی ست

و همه آنچه را که تا به امروز رخ داده است

و زمان هایی را که برای فهمیدن «چگونه»ها

به هدر دادیم

و ساعت هایی را که در آن

با ضربات ِ «چرا»ها

قلب خوشبختی را کشتیم

ترکم مکن ( چهار بار )

من به تو مرواریدهای باران را
هدیه می دهم
هم آنها که از سرزمینی می آیند
که هرگز در آن بارانی نمی بارد
من زمین را تا لحظه مرگم
تا آن هنگام که تن تو را با طلا و نور بپوشانم
حفر خواهم کرد
من سرزمینی را خواهم ساخت
که در آن عشق، پادشاه است
که در آن عشق، قانون است
و تو ملکه اش
ترکم مکن ( پنج بار )

من واژگانی درک نشدنی
خلق خواهم کرد

واژگانی که تنها تو آنها را می فهمی

برایت از معشوقه هایی خواهم گفت

که زمانی از عشق گریختند

اما دیگر بار به سویش بازآمدند

برایت از پادشاهی خواهم گفت

که مرگ

به خاطر ندیدن تو

او را در بر گرفت

ترکم مکن ( چهار بار )

اغلب فوران دوباره آتشفشان های کهن را دیده ایم
هم آنها که پیش از آن
تصور می کردیم بسیار قدیمی اند
زمین های سوخته
حتی از بهترین فصل برداشت گندم
محصول بیشتری می دهند
و هنگامی که غروب فرا می رسد
در آسمان رخشنده
رنگ های سرخ و سیاه
هرگز با یکدیگر ترکیب نمی شوند
ترکم مکن ( پنج بار )

دیگر نخواهم گریست
دیگر سخن نخواهم گفت

خود را مخفی خواهم کرد

آنجا که بتوانم تو را تماشا کنم

آنگاه که می رقصی و لبخند می زنی

و صدایت را بشنوم

آنگاه که آواز می خوانی و می خندی

بگذار تا

سایه ی سایه ات شوم

سایه ی دستت شوم

سایه سگت شوم

ترکم مکن ( چهار بار )

ترجمه: سامان

Ne me quitte pas
Il faut oublier
Tout peut s’oublier
Qui s’enfuit déjà
Oublier le temps
Des malentendus
Et le temps perdu
A savoir comment
Oublier ces heures
Qui tuaient parfois
A coups de pourquoi
Le coeur du bonheur
Ne me quitte pas 4x

Moi je t’offrirai
Des perles de pluie
Venues de pays
Où il ne pleut pas
Je creuserai la terre
Jusqu’après ma mort
Pour couvrir ton corps
D’or et de lumière
Je ferai un domaine
Où l’amour sera roi
Où l’amour sera loi
Où tu seras reine
Ne me quitte pas 5x

Je t’inventerai
Des mots insensés

Que tu comprendras

Je te parlerai

De ces amants-là

Qui ont vue deux fois

Leurs coeurs s’embraser

Je te raconterai

L’histoire de ce roi

Mort de n’avoir pas

Pu te rencontrer

Ne me quitte pas 4x

On a vu souvent
Rejaillir le feu
De l’ancien volcan
Qu’on croyait trop vieux
Il est paraît-il
Des terres brûlées
Donnant plus de blé
Qu’un meilleur avril
Et quand vient le soir
Pour qu’un ciel flamboie
Le rouge et le noir
Ne s’épousent-ils pas
Ne me quitte pas 5x

Je ne vais plus pleurer
Je ne vais plus parler

Je me cacherai là

A te regarder

Danser et sourire

Et à t’écouter

Chanter et puis rire

Laisse-moi devenir

L’ombre de ton ombre

L’ombre de ta main

L’ombre de ton chien

Ne me quitte pas 4x

==========================
پی نوشت یک: ترانه مشهور فوق با نام Ne me quitte pas به معنی ترکم مکن نخستین بار توسط شاعر و خواننده فرانسوی ژاک برل در سال 1959 نوشته و اجرا شد. با این حال خوانندگان فرانسوی بسیاری از جمله ایزابل اُبره بعده ها این ترانه را اجرا کردند. همچنین ترجمه های متعددی به ده ها زبان دنیا از این ترانه انجام شد. یکی از این ترجمه های معروف ترجمه ای آزاد به زبان انگلیسی ست که If You Go Away نام دارد که توسط Rod McKuen اجرا شده است. پیشنهاد می کنم به هر سه ترانه گوش کنید. صدای ایزابل اُوبره را از آن رو دوست دارم که ناخودآگاه مرا به یاد فضاهای ناب نوآر ملویل می اندازد.

پی نوشت دو: دانلود ترانه Ne me quittes pas با اجرای Isabelle Aubret

پی نوشت سه: دانلود ترانه If you go away با اجرای Rod McKuen

پی نوشت چهار: دانلود ترانه Ne me quittes pas با اجرای Jeacques Brel

پی نوشت پنج: هیچ تنهایی بالاتر از تنهایی یک سامورایی نیست، شاید تنهایی یک ببر در جنگلی بزرگ. (مکتب بوشیدو)

سقوط یک هنرمند…

یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کـُشم. اوایل می ترسیدم، بعده ها لذت می بردم، امروز اما به این کار عادت کرده ام. انسان ها همانطور که به عشق عادت می کنند به کشتن هم عادت می کنند، همانطور که دلدار با گذر زمان جذابیت های سابقش را از دست می دهد، قربانیان نیز پس از مدتی چیزی برای جذب کردن قاتلین خود نخواهند داشت. امروز از سر عادت زنان هرزه را می کشم، حتی اکنون که می اندیشم می بینم کشتن یک زن هرزه با کشتن یک زن معمولی تفاوت چندانی برایم ندارد، و این نقطه سقوط یک جنایتکار است.
یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کشم. آخرین قربانی ام را شب پیش در وان حمام به قتل رساندم. حالا که کمتر از یک روز از آن می گذرد و مشغول نوشیدن قهوه بعد از ظهرم هستم درست چهره اش را به خاطر نمی آورم. حتی یادم نیست موهایش چه رنگی داشت، یا فرم سینه اش چگونه بود، در صورتیکه یک سال قبل چهره قربانیانم را تا روزها و هفته ها به خاطر می سپردم، اوایل تصویر سیاه قلمی از آنها ترسیم می کردم و نگهشان می داشتم. حالا حتی نمی دانم آن تصاویر اولیه را کجا مخفی کرده ام.
یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کشم. اما حالا که به آخرینشان در شب قبل فکر می کنم می بینم که فرقی نداشت اگر او را به جای زه فولادی با چاقو می کشتم. درست یادم نیست وقتی تصمیم گرفتم اولین زن هرزه را بکشم هدفم چه چیزی بود، اصلاح جامعه یا یک انتقام گیری شخصی یا شاید یک جنون آنی. من به کشتن عادت کرده ام، شاید از همین رو دلیل اولین قتلم را درست به خاطر ندارم و این هبوط یک جنایتکار است، نقطه پایان کار یک هنرمند .
یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کشم. اما حتی روزنامه ها نیز به حضورم عادت کرده اند و وقتی یک کشتار زنجیره ای  برای روزنامه ها عادی می شود، مرگ عامل آن قتل ها فرا رسیده است. پس بهتر است تلفن را بردارم و صد و ده را بگیرم و خودم را معرفی کنم. بهشان می گویم که لازم نیست زیاد سر و صدا راه بیندازند، یک نفر هم کافی ست که مرا با خود ببرد. من آدم خیلی آرامی هستم، وانگهی من یک قاتل مرده ام. فکر می کنم برای پلیس ها نیز عادی شده باشم، آنها نیز همچون خبرنگاران به وجودم عادت کرده اند، به آن پرونده سرخ  ِ تا به امروز سی و دو صفحه ای که در اداره پلیس خاک می خورد  و هر چند روز یک بار برگی به آن اضافه می شود.
یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کشم. اما حالا که فنجان قهوه ام تمام شد به صد و ده تلفن می زنم تا بیایند و سقوط یک هنرمند را تماشا کنند. فردا اما روزنامه ها منفجر می شوند، آنها از اینکه هر چند روز یک بار خبر کسل کننده کشته شدن زن هرزه ای را در صفحه حوادث شان درج کنند خسته شده اند، خبری که هیچ اهمیتی ندارد، کشته شدن یک زن هرزه برای چه کسی جز خبرنگاران و تیتر سازان می تواند مهم باشد؟ و فکر می کنم این در مورد کشته شدن یک انسان معمولی هم صادق است، همانطور که ساکنین ِ اُوران پس از مدتی به طاعون عادت کرده بودند، اینجا نیز همه به حضور من خو گرفته اند، گویی عضوی از خانواده شان هستم. قهوه ام را که بخورم و به پلیس زنگ بزنم روزنامه نگارها، ماموران پلیس، سیاست مدارها و حتی ماهیگیرها و دوره گردهای لبو فروش برای مدتی از این رخوت خارج خواهند شد.
یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کشم. اما امروز کشتن برای من یک عادت است: تثبیت و همزمان تضعیف. امشب پیش از آنکه به پلیس زنگ بزنم بهترین لباسم را می پوشم، کت و شلوار تیره ام را که راه های ریز سفید دارد به تن می کنم، کراوات مشکی ام را می بندم، کفش هایم را برق می اندازم و به پا می کنم، سیگاری روشن می کنم و منتظر پلیس می شوم. می دانم که با هیاهو و سر و صدا و ده ها مامور ماسک زده ی اسلحه به دست، گویی بخواهند به یک گروه جنایتکار تا دندان مسلح حمله کنند وارد خانه ام می شوند، حتی اگر پشت تلفن به آنها بگویم به این کارها نیازی نیست؛ من اینجا به آرامی در حال دود کردن آخرین سیگارم منتظرتان می مانم.
یک سال و هفت ماه و سیزده روز؛ فردا روزنامه ها تیتر خواهند زد: سقوط یک هنرمند.

دانلود قطعه Ayro­n Norya

پی نوشت: زمانیکه یک وبلاگ نویس قطعه ای موسیقی را برای دانلود قرار می دهد در حقیقت شما را به تماشای یک فیلم سینمایی دعوت می کند. به عبارتی متن ِ پست، قطعه موسیقی و تصویر در یک پست، یک فیلم خیالی را به نمایش می گذارد و یک فیلم سینمایی بدون موسیقی معنایی ندارد…

نوای جمجمه، نمای منحنی های سرخ . . .

وقتی مرد عکس های قدیمی را تماشا می کرد دچار حالتی مرکب از مالیخولیا، عقل پریدگی و رخوت می شد، یک دیوانگی آرام در عین یک ناآرامی ِ درونی. این شاید خصلت ذاتی گذشته و مرور آن است. درست مثل حالت، یا درست تر بگوییم بیماری ای که راوی این نوشته در هنگام خیره شدن به افق دور دست کوهستان، به ویژه کوهستان نیمه پنهان در مه به آن مبتلا می شود.

برای مرد، در این حالت تنها حمام بخار گرفته و وان پر از آب داغ می توانست آرامش بخش، یا درست تر بگوییم تکمیل کننده آرامش و رخوت ناشی از بیماری، و در نهایت یک پایان خوش باشد. با هجوم این حالت، شمعی روشن می کرد و سپس به دخترک همسایه تلفن میزد تا به آپارتمانش بیاید. دخترک همیشه با لباس خوابی از جنس حریر وارد میشد به گونه ای که نگاهش که میکردی از همخوانی حریر ِ شیری رنگ با پوست گندمی اش که گویی هر دو از یک تن واحد بودند دچار شگفتی می شدی. روی کاناپه می نشست و مرد سرش را روی ران های عریانش می گذاشت. دخترک شمع را بر میداشت، با دقت در فاصله مناسبی از گوش مرد نگه می داشت، آنگاه به آرامی کجش می کرد و چند قطره پارافین ذوب شده داخل گوش مرد می چکاند. این کار را در مورد گوش دیگر نیز انجام می داد. پس از آن مرد دیگر صدایی نمی شنید و با آخرین قطره ی پارافین، تنها خنکای ران های عریان دخترک را بر گونه هایش حس می کرد. بلند می شد و به سمت حمام می رفت که در آن از نیم ساعت پیش دوش آب داغ باز، وان مملو از آب گرم و فضا آکنده از بخار شده بود. مرد لباس هایش را می کند و در سکوت آغشته به پارافین وارد حمام می شد و درون وان می نشست. صدا از لحظه ای آغاز می شد که قطرات آب، بر سرش فرود می آمد واین صوت جادویی نه از بیرون، که از داخل مغزش به گوش می رسید. هر قطره با ضربه ای بر سر، دو صدا تولید می کرد، اولی راه خارجی را به سمت گوش در پیش می گرفت و با رسیدن به مجرای پارافین بسته، نومیدانه در میانه ای از صوت ِ فیششش ِ دوش و ذرات بخار محو می شد، دومی راه داخلی را از طریق دیواره سخت جمجمه انتخاب می کرد و این همانی بود که برای بیماری مرد شفادهنده بود: صدای مات و بم قطرات آب، صدایی هر چند در نزدیک ترین فاصله به گوش، اما با منشائی دور، سرچشمه ای سرشار از ابهام، در فاصله ای همانند فاصله میان ما و خط الراس کوهستان برف گرفته ای که از پنجره اتاق خوابمان دیده می شود.

نیم ساعتی که می گذشت، دخترک لیوان غول پیکری حاوی مخلوطی از آب انار و یخ خورد شده برای مرد می آورد. دوست داشت وارد وان شود اما پس از تحویل دادن لیوان بیرون می رفت. مرد لیوان را به دست می گرفت. با متانت و بدون هیچ گونه عجله ای، در چند نوبت لیوان را به سمت دهانش می برد و جرعه ای می نوشید تا صدای قورت ِ آب انار با صوت ضربات قطرات آب ترکیب شود.

دخترک وظیفه اش را خوب می دانست. مرد که گاهی نقاشی می کشید به خصوص شیفته حرکت منحنی ها در یک تصویر بود، حتی تا آنجا که می توانست خطوط شکسته را با منحنی ترسیم می کرد. این عشق به ویژه پس از حمام به اوج می رسید. دقایقی پیش از بیرون آمدن ِ مرد، دخترک روی تخت درون اتاق خواب دراز می کشید و گندم زار تنش را می گشود و منتظر مرد می شد. مرد، حوله پوش وارد اتاق که می شد سیگاری روشن می کرد و به تماشا می نشست. در آخر تنها چند کلمه: «بپوش. برگرد خونه ات. ممنون. پارافین ها رو خودم تمیز می کنم.» و دخترک  به آپارتمانش باز می گشت. شب ِ پیش از اسباب کشی، مرد ضمن تشکر به دخترک گفته بود که دیگر نیازی به پارافین و آب انار و منحنی هایش نیست. فردای آن شب وقتی مرد به خانه برگشت تا اسباب هایش را جمع کند هنگام وارد شدن به خانه صدای شوُر شوُر آب از داخل حمام به گوشش رسید. وارد حمام شد و زن را دید که زیر دوش در وان پر از آب یکدست سرخ، سرش به کناری افتاده بود در حالیکه لبخندی بر لب داشت و خورده شکسته های لیوان غول پیکرش در کنار وان می درخشید.

=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=

پی نوشت یک: دیروز سری به وبلاگ قدیمی ام زدم. گاهی دلم برایش تنگ می شود که این خود به ویژگی خاص گذر زمان بر می گردد.

پی نوشت دو: دانلود ترانه Angels با اجرای Robbie Williams

پی نوشت سه: از دیدگاه شـو پــنهاور، جوهره حکمت فلسـ ـ ـفی، این گفتار ارسطوست که می گوید:

«انسـ ـ ـان ِ عاقل طالب رهایـ ـ ـی از درد است، نه لـ ـ ـذت.»

من ترجیح میدهم اینگونه عـ ـ ـاقلانه نیاندیشم. اگر می شد «من» را دوباره تجربه کنم ترتیبی می دادم که تمام عمرم را به نوشیدن قـ ـ ـهوه، گوش سپردن به موسیقی کـ ـ ـ ـلاسیک، نوشیدن یک لیوان بزرگ مخلوط ِ آب انار و یخ خورد شده در وان پر از آب داغ حـ ـ ـمام و عشق بازی با کسی که دوستش دارم، اختصاص دهم.

مکان بازیافته . . .

سیگاری روشن کرد و قلم را بر روی کاغذ به حرکت در آورد.

«می خواهم با تو باشم، و در دنیای تیره ای که مرا فراگرفته، به تاریکی اتاقی پناه بیاورم که تو با تنی عریان بر روی تختی مملو از ملحفه های سپید به خواب رفته ای،کنارت می آیم و ملحفه ها را کنار می زنم و به بازتاب نور قرمز رنگ کم سوی چراغ خواب بر تن گندمی ات خیره می شوم، این زیباترین تاتر اروتیک هستی ست، پاکت مشکی رنگ ویکتوری ام را می گشایم و سیگاری گوشه لبم می گذارم و در همان حال که لبه تخت، در کنارت نشسته ام و از تماشای گندم زار تنت لذت می برم روشنش می کنم.

من ثروتمند ترین مرد جهان هستم، دارایی ام اتاقی نیمه تاریک و تنی درخشان و یک نخ سیگار ویکتوری و آزادی ست…».

قلم را روی میز گذاشت و نگاهش را به سوی پنجره کوچک سلول ده متری اش جایی که سالها بود دوره محکومیت ابدیش را در آن سپری می کرد چرخاند. هر چه جسم محدود تر می شود تخیل آزادی خود را در خلق دنیاهای بی کران بیشتر میابد. آزادی جسم چیزی نیست جز حصار تخیل. به پروست اندیشید که با حبس خود در اناقی کوچک با دیوارها و پنجره های روزنامه پوش و عایق شگرفترین دنیاها را درمسیر جستجویی ناب عرضه کرده بود. هم او که زمانی گفته بود زنان زیبا را برای مردان بی تخیل بگذاریم.

پس از نگارش آن چند سطر آنچنان سبک بود که حس کرد می تواند خود را با ملحفه های سپید تخت درون سلول حلق آویز کند، اما آزاد تر از آن بود که این کار را انجام دهد، چه هنوز پنجره سلولش با دورنمای محدودی از کوهستان وجود داشت. دریچه ای که همچون منبعی جادویی، قادر بود با تغذیه تخیلش، تخیلی که خود از لذت ناشی از ابهام صحنه های دور کوهستان برانگیخته می شد تن عریان زنی زیبا را آنگونه که توسط چراغ جادو در چشم به هم زدنی درآن سلول کوچک ظاهر کند به گونه ای که حتی بوی عطر کهنه شده بر آن تن را حس کند. و همه اینها زمانی به تثبیت نهایی می رسد که می نویسیمشان که نوشتن چیزی جز نامگذاری اجزای خلق شده تخیل نیست تا بتوانیم آن کودکان پی در پی زاده شونده را از پس صحنه ای، صدایی، بویی آنگاه که بازشناختیم صدا بزنیم.

نگاهش را از پنجره بر روی کاغذ برگرداند. آخرین پک را به سیگار زد و آن را درون زیر سیگاری خاموش کرد. دوباره قلم را برداشت و جمله آخر را اضافه کرد:

«سیگارم که تمام می شود به اندازه همه همآغوشی های دنیا ارضا شده ام.».

=====================================

پی نوشت: اولین بار که ترانه «می دونستی» از مهرنوش رو در PMC تماشا کردم حس عجیبی بهم دست داد. صدای این خواننده به گونه ای ست که گویی غم و شادی کودکانه ای را همزمان با هم دارد. سادگی و خاص بودن کلیپ نیز قابل تحسین است. آدم که همیشه نباید غرق کلاسیک و ساختارهای شکوهمند و ماورایی آن باشد، گاهی باید بلد بود از سادگی کلامی مثل ترانه «می دونستی» لذت برد. این ترانه رو بی نهایت دوست دارم.

جایی در دور دست . . .

 

( یک )
مرد جوان در حالیکه دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود در فاصله کمی از پنجره اتاق ایستاده بود و به غروب در افق می نگریست. زن وارد شد:
– عزیزم، مهمونا منتظرن، نمی خوای بیای شمع ها رو فوت کنی؟
مرد لبخندی زد، شانه زن را در میان بازوانش گرفت و او را به خود فشرد، آنگاه دوباره به غروب خیره شد:
– می بینی چه غروب زیباییه؟ به ازای هر غروبی که فرصت تماشاش بهمون دست میده باید از خدا تشکر کنیم.
زمانی کوتاه هر دو به تماشا مشغول شدند. پس از لحظه ای زن رویش را به سمت مرد چرخاند:
– خدای من، تو داری گریه می کنی؟
مرد اشکهایش را پاک کرد و سنگینی سینه اش را با نفس عمیقی بیرون راند:
– غروب همیشه منو تحت تاثیر قرار میده، نیروی عجیبی داره. برو پیش مهمونا. منم الان میام.
زن از اتاق خارج شد. مرد خاطراتی از گذشته را به یاد آورد. علت اشک هایش را خوب می دانست. با خود اندیشید، همه ما عشق ها و دلبستگی هایی داریم که همواره در جهتی مخالف با عشق ها و دلبستگی های ممنوعه مان قرار می گیرند. اینجاست که مسئله، دیگر به سادگی تشخیص خوب و بد یا حتی انتخاب میان خود و دیگران نیست، بلکه جدالی ست میان عشق و عشق.

( دو )
پیرمرد در فاصله کمی از پنجره به غروب خورشید که به آرامی در افق ناپدید می شد می نگریست. در این هنگام بود که صدایی او را متوجه خود ساخت. پسرک سه ساله فریاد زنان وارد اتاق شد:
– بابا بزرگ! بابا بزرگ! مامانی میگه مهمونا منتظرن که بیای شمع ها رو فوت کنی.
پیرمرد لبخندی زد، کودک را بلند کرد و در آغوش گرفت و صورت لطیفش را به گونه چروکیده اش چسباند. پس از چند لحظه سکوت، کودک متوجه شد که صورت پیرمرد نمناک است، نگاهی به او انداخت:
– داری گریه می کنی بابا بزرگ؟
– آره کوچولوی ناز من. چون خوشحالم که نوه مهربونی مثل تو دارم. این گریه خوشحالیه. آدم بزرگا وقتی خیلی خوشحال میشن گریه می کنن…
و در حالیکه با انگشت اشاره با حالتی تاکیدی نوک بینی پسرک را لمس می کرد با لبخند ادامه داد:
– … و تو نباید درباره اش به کسی چیزی بگی.
کودک را زمین گذاشت:
– بدو برو من اومدم.
کودک از اتاق خارج شد. خورشید در افق ناپدید گشته بود. پیرمرد دستش را روی قلبش قرار داد، زیر لب زمزمه کرد:
– این جدالی ست ابدی…
گره کراواتش را مرتب کرد و از اتاق خارج شد.

=============================
پی نوشت یک: دانلود قطعه کوتاه چهارم از آلبوم ده فرمان زیبگنیف پرایزنر
پی نوشت دو: نمی دونم چرا، ولی با نوشتن این مینیمال بی اختیار به یاد فیلم «پیمان گرگها» یا «Le Pacte Des Loups» افتادم که سالها پیش زمانی که دانشجو بودم برای اولین بار تماشاش کردم. شاید دلیلش ترانزیشن بی نظیر انتهای فیلم بود. تماشای این فیلم رو توصیه می کنم.

دو نوازي با سوپ قارچ . . .

زمانی اطمینان پیدا کردم یک ویولون نواز حقیقی ام که به صدای پیانوی آپارتمان کناری ام کنجکاو شدم. داستان از آن شبی شروع شد که بعد از پایان یکی از کنسرتهایم، تصمیم گرفتم اجراهای عمومی را برای همیشه کنار بگذارم و به تکنوازی ویولون در خانه ام بپردازم. هر چند نمی توانم قضاوت کنم که این گوشه نشینی، خواسته بود یا ناخواسته و در هر صورت این تصمیم ناگهانی همه را شوکه کرد. از همان شب اول، هنگامی که شروع به نواختن می کردم با رسیدن به نیمه های قطعه انتخابی ام، از آپارتمان کناری، صدای پیانو یی شروع به همراهی ام می کرد، آنچنان ماهرانه و دقیق که گویی آن نوا یکسره برای دو نوازی پیانو و ویولون خلق شده بود. نواختن را همواره از دقایقی مانده به غروب آغاز می کردم تا بتوانم آغاز قطعه را با تصویر به آرامی محو شونده چشم انداز کوهستان برف گرفته ای که از پنجره دیده می شد منطبق کنم، به میانه موسیقی و آغاز همراهی پیانو که می رسیدیم هوا دیگر تاریک شده بود و هایدی و پدربزرگش در کلبه کوچکشان در قلب کوهستان برای خوردن سوپ داغ آماده می شدند. البته کلبه شان را از آن فاصله نمی دیدم، اما نور ضعیفی را که از پنجره کوچک کلبه خارج می شد میشد تصور کرد. در روزهای نخست بر کنجکاوی اولیه ام آنچنان غلبه کردم که همنوازی همیشگی پیانیست ناشناس، برایم عادی شد، آنچنان که گویی هر شب من و او، در اجرایی از پیش برنامه ریزی شده دو نوازیمان را آغاز می کردیم. در شبی حس کردم که دوست دارم کسی را که سه سال، آنچنان حرفه ای با نوایی مسحور کننده با من همراهی کرده بود ببینم. بر این حس کنجکاوی دوم، به مانند قبل نتوانستم غلبه کنم. با پایان قطعه، ویولون و آرشه را رها کردم، از آپارتمانم خارج شدم و به سمت آپارتمان کناری رفتم. وقتی دیدم درب آن باز است حس کردم که این یک حادثه عادی و تصادفی نیست. درب را به آرامی گشودم. وارد که شدم، با گذشتن از راهروی ورودی، زنی را دیدم که نشسته پشت پیانو گویی منتظر ورودم باشد به من لبخند می زد. کمی نزدیکتر که رفتم به ناگاه چشمم به روزنامه ای افتاد که بر روی میز کوچکی قرار داشت و در آن تصویر زن به همراه تیتری درشت خود نمایی می کرد: «مرگ ناگهانی بانوی پیانیست». تصور اینکه سه سال، بدون آنکه خود بدانم با یک نوازنده ی مُرده، دونوازی می کردم مرا به لرزه انداخت اما نه به آن اندازه که در بازگشت به اتاقم در کمال تعجب به روزنامه ای برخورد کردم که در آن سالها هیچگاه به آن توجه نکرده بودم، روزنامه ای به تاریخ سه سال قبل، با تصویری از من و با تیتر ِ «ویولونیست بزرگ دقایقی پس از اجرا در سالن اوپرا هاوس در راه منزل در یک سانحه تصادف کشته شد.».
اکنون من و پیانیست، هر شب میهمان پیرمرد و نوه اش هستیم و دو نوازی مان را در میانه ای از هوی باد در بیرون کلبه و بوی سوپ قارچ درون کلبه در حالی اجرا می کنیم که گاهی همان مردی که به مارس گریخته بود نیز به جمع مان می پیوندد و در پایان هر سه برایمان دست می زنند.
==========================================
پی نوشت یک: دانلود قطعه نهم از آلبوم «ده فرمان» اثر Zibgniew Preisner. ( به یاد کریستف کیسلوفسکی و سینمای نابش )

نوستالژی نسیان (WordPress Version)

پیش نوشت: در لحظاتی که دلمان به شدت می گیرد، و در مورد من به اضافه لحظاتی که دچار بیماری افق می شوم، تنها گذشته است که می تواند آراممان کند. این پست، یک پست تکراری نیست.

گاهی نه یک پند فیلسوفانه از یک فیلسوف، یا یک جمله ادیبانه از یک نویسنده، یا نه حتی صفحات باارزش ترین کتاب های دنیا بلکه تنها یک صدا، همانند صدای گرم ژاله علو هنگامی که در آغاز کارتون «سرندی پیتی» از طمعکاری های ناخدا اسماج صحبت می کند، می تواند به ناگاه روح و اندیشه را دگرگون کند.
نمی خواهم از کسی یا چیزی بنویسم، نمی خواهم از نویسنده ای بزرگ تجلیل کنم و قصد آن ندارم که نوازنده بنامی را مورد ستایش قرار دهم، می خواهم از زمانی از دست رفته یاد کنم، زمانی به ظاهر از دست رفته اما همیشه بیدار در گوشه ای از وجودمان که اگر گاهی بلدیم بی دلیل بخندیم، همه به خاطر گذر از آن دوره و به یاد آوردن لرزش شگفت آلود ناشی از تماشای آن لحظه ایست که » آنت» در «بچه های آلپ«، اسب چوبی «لوسین» را از بالای پلکان به پایین پرتاب کرد، دوره ای از زندگیمان که بدون اینکه مجبور باشیم خود را جای «جودی ابوت» ِ بابا لنگ دراز بگذاریم و خانم «لیپت» هنگام یواشکی برداشتن شیرینی از روی میز پشت دستمان بزند با همه وجود درکش می کردیم. «جودی» انتقام همه مان را از این دنیا و آدمهایش گرفت و همه اش را، همه این کارها را با «جودی» بودنش انجام داد.
امروز همه ی گاهی خوب بودن هایمان به خاطر نقوش به جا مانده از تلخی های زندگی و عشق و نفرت و بخششی ست که از آن زمانی که بعد از تمام شدن کلاسهای مدرسه، با عجله به خانه می آمدیم و دست و رو نشسته، پای تلویزیون می نشستیم تا موسیقی والس ایتالیایی الاصل «بچه های مدرسه والت» روی عنوان بندی کارتون، که تصاویری از معماری ایتالیایی شهر و منظره غروب دلگیر رودخانه میان آن بود شروع شود، با ظرافتی استادانه بر قلب و روحمان حک شده. امروز هم با دیدن هر فیلم ایتالیایی، نا خودآگاه به یاد » آقای پریونی» با آن عینک یک چشمی اش می افتم که داستان هایی که سر کلاس تعریف می کرد ظاهرا روی همه اثر داشت به جز» فرانچی». اما حالا می بینم که همان فرانچی هم بهتر از من ِ این دوره از زندگی ام، قادر به درک آن داستان ها بود. هنگامی که با دیدن بچه های مدرسه والت و تماشای صحنه ای که «انریکو» زیر نور شمع خاطرات ِ روزش را یادداشت می کرد، آرزو می کردم من هم زمانی بتوانم آنگونه به نگارش خاطراتم بپردازم هیچگاه تصور نمی کردم که روزی در وبلاگ خود با حسرت به نوشتن و توصیف همان صحنه مشغول شوم.
دوست داشتم خانه ام مثل «استرلینگ» بود، یک کلبه چوبی وسط انبوهی از درختان، دوست داشتم صبح ها مثل او سوار دوچرخه شوم و داد بزنم » رامکال»…
اگر سوزانا وگارا را نشناسیم حتما يكي از به ياد ماندني ترين آثارش، آهنگ تیتراژ «باخانمان«، داستان زندگی «پرین» اولین دختری که بر خلاف دیگر داستان های ژاپنی دنبال مادرش نمی گشت، را می شناسیم، همان دختری که سگی به نام بارون داشت که وقتی خمیازه می کشید، لااوبالی گری و بی خیالی را با تمام وجود در چهره اش می دیدیم.
تماشای دودی که از دودکش خانه ای بیرون می آید در کجا می تواند به معنای زندگی و خانواده باشد آنچنان که در صحنه های «مهاجران» بود؟ دود دودکش را که می دیدی می دانستی که یا نهار آماده است یا «کلارا» دارد کیک می پزد، بازیگوشی های «کیت» هم با آن صورت کک و مکی یا «لوسی می» با آن چهره معصوم و زیبا چیزی جز جریان داشتن زندگی در میانه سختی را به ذهن تداعی نمی کرد.
«حنا» هم با آن چارقد کهنه اش، هنگامی که در تیتراژ، پشت چرخ نخ ریسی در میان سیلان انبوه برگهای پاییزی و به همراهش آن موسیقی ناب و زیبا ظاهر می شد گاهی فراموش می کردیم که با دختر کوچکی طرف هستیم، اما هنگامی که شیطنت هایش را با پاکوتاه می دیدیم تازه یادمان می افتاد که او هم کودکی ست که مثل ما از بازی کردن لذت می برد.
کودک که بودم با تماشای «خانواده دکتر ارنست» آرزو می کردم کاش روزی به شمال بروم، سوار بر قایقی شوم، قایقم ساحل را گم کند و از جزیره ای ناشناخته سر در آورم تا همه آن صدفهای خوراکی و میوه های عجیب و غریب اما کوچک و آبدار و زندگی در آن خانه درختی را تجربه کنم، و حال می بینم که سالهاست سوار بر قایق شکسته ی بزرگسالی، گمگشته در طوفان ِ روزمرگي ها، به این سمت و آن سمت می روم، اما نه تنها هيچ سرزمین رویایی که حتی هیچ جزیره ناشناخته ای هم یافت نمی شود که مامنم باشد.
یا «هاچ زنبور عسل» که اولین شخصیت کارتونی بود که به دنبال مادرش می گشت و هیچگاه تصور نمی کردم زمانی مجبور باشم هر روز هم کلامی و همزیستی با همان حشرات هیولایی که هاچ در مسیر یافتن مادرش با آنها برخورد می کرد را تاب آورم.
یا یک نغمه سرخ پوستی، یک چشمه با آب سرد و زلال، هوای سبک، کوه و جنگل و خورشید و به دنبالش «بلفی و لیلی بیت«…
شاهزاده کوچولوی سنت اگزوپری، این اثر بزرگ قرن را اگر هم کسی نخوانده باشد، فکر نمی کنم کسی از دهه شصتی ها یافت شود که با یاد آوری صحنه های ناب «مسافر کوچولو» با آن لباس آبی و کمربند سیاه رنگ و گل رز زیبایش یا شنیدن موسیقی آن، مفهوم «رام كردن» و «ایجاد علاقه کردن» را با تک تک سلولهایش حس نکند.
اگر یاد گرفته ایم که گاهی از ساده ترین ها، از نوشیدن لیوانی آب، از تماشای نیمکتی رنگ و رو رفته در پارک یا بالا رفتن مورچه ای از دیوار لذت ببریم، به خاطر یاد آوری لذت های ساده ای است که «پسر شجاع» از گشت و گذار در جنگل می برد، دوره ای که وقتی آن سورتمه پرنده با اسب بالدار سفیدش و دنباله ای از ستاره های درخشان شروع به حرکت می کرد و صورت پسر شجاع و خانم کوچولو که با هم حرف می زدند تمام تصویر را پر می کرد و بعد چرخیدن آن ها در دایره های نورانی و تصویر وحشت زده روباه کوچولو می آمد که به دکل چوبی قایق چنگ زده بود دیگر هیچ چیز از دنیا نمی خواستیم.
اگر گاهی به یاد می آوريم که شگفتی ها در دنیا آنقدر زیاد اند که جایی برای زندگی خارج از شگفتی و لذت وجود ندارد، دلیلی جز دیدن چهره «دختر مهربان» با آن موهای طلایی، مهربان و پاک ژاندارک گونه ندارد. دختری که همیشه در حال غش و ضعف بود و آن زمان که کودکی بیش نبودم گاهی آنچنان غرق حرکات ظریف او در دنیای عجیبش میشدم و آنچنان حقیقی می پنداشتمش که ناخودآگاه آرزو می کردم ای کاش می توانستم برای لحظاتی کنارش دراز بکشم، موهایش را بو کنم و بینی کوچکش را ببوسم. «ممول» هم که با آن دستهای تپل و صورتی رنگ، خوردنی تر از همه بود و یا اسکار، پاشا، تند پا، جهانگرد یا پدر بزرگ که جز هنگامی که شگفت زده می شد نمی توانستیم چشمهایش را از ورای ابروهای پر پشتش ببینیم.
چیزی که کمتر می توان فراموشش کرد رویاهای بلند مدت دوران کودکی ست، «یونیکو» اسب تک شاخ را اولین بار که تماشایش کردم آنچنان موسیقی اش مرا مسحور خود نمود که از آن به بعد همواره تلویزیون را به امید شنیدن دوباره آن موسیقی، یا حتی شنیدن نوایی شبیه آن تماشا می کردم و تا مدت ها چادر گلدار مادرم مرا به یاد باد غرب و بارانی مشکی پدرم مرا به یاد باد شب می انداخت.
کوزت و ژان وال ژان در «بینوایان» که اصلا خود ماییم، و دغدغه ها و وحشت ها و در به دری ها در فضای مالیخولیای تیره ی «دختری به نام نل» که دغدغه و وحشت و در به دری اکنون ماست، آنگونه كه آن هنگام که ملودی ِ «گرین اسلیوز» (موسیقی کارتون دختری به نام نل) را روی پیانو اجرا می کنم، بیش از آنکه به یاد آن قمارهای بی فرجام پدربزرگ نل بیفتم، آس هاي از دست رفته ي قمار زندگي خود را به ياد مي آورم.
«خاله ریزه» با آن خنده ها و مهربانی هایش، «گوش مروارید» یا «هاکلبری فين» که رویای سفر با یک کلک کوچک روی رودخانه را به سرم انداخت، «افسانه سه برادر»، «پپرو پسر کوهستان» و کمی عقب تر، «تام و جری» و «گالیور» و «یوگی» با آن وقار و لباس برازنده و دوستانش، «گوریل انگوری» و «لوک خوش شانس» آن گاو چران همیشه تنها، «دامبو» فیل کوچک با آن گوشهای درازش که همین امروز هرگاه به یاد صحنه هایش می افتم تمامی آن لحظات رخوت انگیز و سراسر شادی روزهای عید و لحظه شماری برای تماشای فیلم های سینمایی کارتونی به یادم می آید. و «بامبی» بچه آهوی کوچکی که در جنگل در کنار دوستانش تلاش می کرد اطرافش را بهتر بشناسد و هرگاه تصویری از این کارتون را تماشا می کنم فضایی فرامادی همانند نقاشی های زنده در فیلم «نسخه سحر آمیز» که می شد قدم به درونشان نهاد در ذهنم تداعی می شود، به گونه ای که انگار می توانم وارد آن جنگل شوم و با بامبی، این بچه آهوی زیبا همراه شوم و آنچه آن تصویر ساده را که پروانه ای کوچک روی دم بامبو نشسته در نظرم زنده و سحر آمیز می کند نه قلمی جادویی همانند قلم فیلم نسخه سحر آمیز که روح جادویی سادگی ها و لذت های خاك خورده کودکی ست.
خیلی از کارتون ها را شرط می بندم به یاد هم نمی آورید مگر صحنه ای از آن را ببینید: اصلا «رابرت» یادتان هست؟ همان که نماد روزمره گی های زندگی بزرگسالانه مان بود و همیشه هنگام خوردن سوپ کراواتش درون سوپ می افتاد؟ یا «خپل» آن گربه سیاه تنبل که گونه ای حس پشت پا زدن به دنیا و وابستگی هایش را در ما تداعی می کرد، یا «کوتلاس» که ظاهری ساده داشت و دو بعدی اما در حقیقت حاوی همه ابعاد زیبایی شناختی و فلسفی این جهان بود.
هنوز آهنگ «پرنده ای به نام وتو وتو» در حافظه ام جولان مي دهد، آنگونه که خود وتو وتو در آسمان پر می کشید. همان پرنده اسرار آمیزی که به سرعت تکثیر و تبدیل به هزاران وتو وتو مثل خودش می شد.
«لولک و بولک» و داستانهایشان به همراه «رکسی«، آن سگ بی آلایش و همیشه خندان با آن چشم های دگمه ای معصوم که با وجود اینکه تمام دغدغه اش در همه قسمت ها رسیدن به یک تکه استخوان بود اما این ماجرای به ظاهر تکراری ِ جستجوی استخوان در هر قسمت محور اندیشه هایی بس ژرف و بی انتها می شد، و یا «بنر» سنجابی که برایش مهم نبود که مادرش یک گربه است و آنچنان شاد بود که جز رنگ نارنجی اش به هیچ رنگ دیگری نمی توانستی تصورش کنی…
«موش کور«، «باغچه سبزیجات» ، «فانوس دریایی» یا «مداد جادو» یا «کلارگل«، «وروجک و آقای نجار»، «ملوان زبل» و «کارآگاه گجت»، «مورچه و مورچه خوار»، «مارکوپولو»، «بارباپاپا» و بال…بالتازار…بال…بالتازار بالتازار…

پی نوشت 1- هنوز هم آرزو دارم یک فنجان قهوه داغ با «پت پستچی» بخورم.

پي نوشت 2 – آهنگ هاي پیشنهادی دانلودی.

پی نوشت 3- این روزها کمی خسته ام…